آدم ها و حرف ها ـ حکایت و داستان کوتاه

حکایت ، داستان کوتاه ، آموزنده ، طنز ، متن زیبا


-
گاهی آدمها فقط می خواهند شنیده شوند ، حرف بزنند و گفته شوند.
روبروی هم بنشینند و یا روی نیمکت پارکی و کلمات را بریزند در قالب جمله ... بشوند دردی که درمانش شنونده است ...
الزامن نباید همه ی ارتباطات در آخر برسند به اتاقی که لامپش خاموش می شود!
آدمی با شنیده شدن هم ارضا می شود ، تبش فروکش می کند و دردش التیام می یابد ...
گاهی فقط باید نشست و آدمها را شنید ، همین !
-
ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻓﻘﺎﺣﮑﺎﯾﺖ
"ﻗﻬﻮﻩ " ﺍﻳﺴﺖ، ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﺷﻮﻥ ﺗﻠﺦ ﺗﻠﺦ
ﻣﯿﻨﻮﺷﯿﻢ . ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﺎﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ، ﻛﻪ
ﺍﻳﻦ ﻃﻌﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻳﺎ ﻧﻪ؟
ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻴﺮﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺑﻴﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ
ﻛﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﻛﻪ ﺷﺪ،ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﯿﻢ !
ﺣﺘﯽ، ﺗﻠﺦ ﺗﻠﺦ !
-
مریدی از مرادش خواست که مرا پندی ده.
گفت: مرنج و مرنجان.
گفت: میتوانم نرنجانم ولی چه کنم که نرنجم؟

پاسخ شنید: خود را کسی مدان.
-
مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم
فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم وتو فقط برای من کف بزن
اسلام حقیقی می گوید: " نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی"
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما می گوییم.
-
مگر مهم است چقدر در جیبم دارم؟ تنها همینقدر که دستهایم در جیبم احساس بی کسی نکنند کافیست. پرنده مهاجر داریوش باشد یا دیوار سنگی گوگوش، همینکه در گوشم بهانه ای برای نشنیدن دیگران است آرامم میکند. امروز را در امروز نفس بکش، اصلا" روی همین خط عابر پیاده زندگی کن. آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه...آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن، حتی نگذار بادبادک حسابت کنند، بادبادک تنها همانقدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد. اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند، نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد، نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس...اسارت به میله های دورت نیست. به حصارهای دور تفکرت هست. همهء این حرف ها را هم کنار بگذار، دست خودت را بگیر و بی خیال تمام آنها که دو به دو قدم میزنند، به دنیا سرک بکش، این روز ها شب نمی شوند که دوباره روز شوند این روز ها را صرف کن. از هر لحظه اش زندگی بیرون بکش، آنقدر که جانی برایش نماند و شب شود...

" چرک نویس های هومن شریفی "