آدم ها و حرف ها ـ حکایت و داستان کوتاه

حکایت ، داستان کوتاه ، آموزنده ، طنز ، متن زیبا


-

چهار تا مهندس برق، مكانیك، شیمی و كامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن كه یهو ماشین خراب میشه. خاموش میكنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه.


میگن آخه یعنی چی شده؟
مهندس برقه میگه: احتمالا مشكل از مدارها و اتصالاتو سیم كشی هاشه.
یكی از اینا یه ایرادی پیدا كرده.
مهندس مكانیكه میگه: نه بابا، مشكل از میل لنگ یا پیستوناشه كه بخاطر كار زیاد انحراف پیدا كرده.
مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگیشو از دست داده.
میبینن مهندس كامپیوتره ساكته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟
مشكل از كجاست؟ چیكارش كنیم درست شه؟
مهندس كامپیوتره یه فكری می كنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه
-

مردان قبیله سرخ پوستان از رییس جدید می‌پرسند :
"آیا زمستان سختی در پیش است؟"
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت
جواب میده : " برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید "
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه : " آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟ "
پاسخ : "ا ینطور به نظر میاد "…
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند
و برای اینکه مطمئن بشه ، یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه :
" شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟ "
پاسخ: " صد در صد "
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند .
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه :
" آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟ "
پاسخ : بگذار اینطوری بگم ؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر !!!
رییس : " از کجا می دونید؟ "
پاسخ : " چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!! "